نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

تو آن نیمه ماه ترک خورده بودی، که دیر یا زود پایین می‌ریخت.
من دستی بودم که شب را نگه داشته بود.
من چشمی بودم که رفتن را دید.
صدای یک فانوس کوچک است که در لحظه‌هایم می‌پیچد،  پشیمانی از اشتباهی که انجام ندادم.
پناه من به آسمان بعدی، فرار من به زندگیست.
من به سمت خودم فرار کردم،‌ به سمت زندگی. به سمت بودن. به درد کشیدن و ماندن. اما فرار کردم. این فرار آبی تر از ایستاده ماندن در زندگی بود. من فرار کردم،‌ مثل خودم. مثل همیشه ی خودم.

 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۳
reyhane falanji

مسلمانان مرا وقتی دلی بود 

                        

که با وی گفتمی گر مشکلی بود


دلی همدرد و یاری مصلحت بین 


که استظهار هر اهل دلی بود


به گردابی چو می افتادم از غم


به تدبیرش امید ساحلی بود


ز من ضایع شد اندر کوی جانان


چه دامن گیر یارب منزلی بود


برین جان پریشان رحمت آید


که وقتی کاردانی کاملی بود 


مرا تاعشق تعلیم سخن کرد 


حدیثم نکته هر محفلی بود


هنر بی عیب حرمان نیست لیکن


ز من محروم تر کی سائلی بود


مگو که دیگر حافظ نکته دان است 


که مادیدیم و محکم غافلی بود 


پ.ن 1 : تو که میدونستی چقدر حافظ دوست دارم . ببین از کارو زندگی افتادم :) 3> 

پ.ن 2 : به تدبیرش امید ساحلی بود ! 

پ .ن 3 : اگه اعتقاد داشتم به فال ،قطعا به حافظ میگفتم داداش اشتباه زدی :) 

پ .ن 4  : اعتقاد ندارم ولی هر بار نیت میکنم ... عادت چیکار میکنه با آدم :)

پ.ن 5 : همه اونجایی که میدونم داری وایمیسم (حداقل تلاش میکنم ) . چقدر خوب حال بدت بد میشه ولی خوبی :)

پ.ن 6: از دست دادمت :( . خودتو ، نشونه هاتو . نبودت بیشتر از بودنت بود . قبول کن ! اینبار با تو :) 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۸
reyhane falanji
عادت دارم مینویسم ، نه همه چیز رو ، ولی خیلی چیزا رو...
داشتم مینوشتم از سال 95 ... نمیخوام مثل همیشه بگم سخت بود و ... . میخوام دربارش بگم دلتاش زیاد بود =))) . تغییرات زیادی داشت . اینجوری که اگه همه سال های زندگی منو، به دو بخش تقسیم کنن و این 2n سال رو بُر بزنن ، عمرا کسی نتونه بفهمه که اون نیمه ی اول مال این نیمه دومه =))))) . خلاصه . خوبی داستان هم اینه که دلتا + بود=)))) . خوبیش اینکه همونقدر که شروعش طاقت فرسا بود ، پایانش خوبه . "خوب است و عمری خوب می ماند ؟ " کی میدونه ؟ .... شاید 3 دقیقه بعد از اینکه اینو نوشتم یه اتفاق خیلی بد واسم افتاد ! بیوفته ... من نمیتونم جلوی بعضی چیزا رو بگیرم ، اما یاد گرفتم چیزایی که مربوط به من هست رو میشه کنترل کرد ! دارم کم کم الگوریتمشم یاد میگیرم =)) . این و چند تا چیز دیگه که امسال یاد گرفتم دارن باعث میشن تا حالم خوب باشه . خلاصه اینکه امسال بر خلاف پارسال ، میشه آخرشو جشن گرفت .

پ.ن.: وسط نوشتن این مطلب هی کار پیش اومد و باعث شد 1 ساعت طول بکشه . خلاصه اینکه 3 دقیقه بعد از اون جمله اتفاق بدی نیوفتاد =)))  
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۳
reyhane falanji

یه جمله معروفی هست که دقیقشو یادم نیست ، ولی یادمه میگفت آدم زمانی که از طوفان خارج میشه دیگه آدم سابق نیست.

نصف این طوفان خود من بودم .... زمانی که آدم نخواد تغییر کنه همین میشه ... تغییراتی که کردم، تغییرات اجتماعی مثبتی هستند ، ولی انگار دوستشون ندارم....یجور تطابق با اصل بقا بود انگار :)

حالا بگذریم .... من تغییر کردم ، خیلی زیاد ....اونقدی که خودمو نمیتونم پیش بینی کنم .و این تغییرات شروعش از یک یا دو سال پیش هست ، اما در نهایت تو 3 ماه خودشو نشون داد . و انصافا فشار زیادی داشت!

قرار بود درباره چیزایی که یاد گرفتم بنویسم ، یکیش این بود:

اینکه در درجه اول یاد گرفتم تو هر شرایطی آماده تغییر باشم.این واقعا ساده ترین چیزی بود که میشد یاد گرفت .اینکه میگم تو هر شرایطی هم دلیل داره ....واقعا سازگار ترین آدمی بودم که تو اطراف خودم میشناختم ، اما لازم بود باز هم تغییر کنم !

دیگه اینکه مجبور نیستم همه رو راضی نگه دارم ، چه بسا راضی نگه داشتن همه خیانت در حق خودشون باشه ....:)

ادامه داره :)


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۱
reyhane falanji

ارتشی که مدت ها جنگیده. حالا جنگ تموم شده، با همه ی تلفاتش...فرمانده ای که به کشورش برگشته و در کمال جدیت در حال انجام وظیفس...

همه چیز خوبه ....یک فرمانده ی موفق و متعهد، یک ارتش شکست نخورده (و نه برنده) ....

فرمانده ای که بارها مدال شجاعت دریافت کرده و از سوی کشورش بسیار تحسین میشه و این تحسین اوج میگیره وقتی فرمانده نهایت نفرتشو از دشمن بیان میکنه.یک احساس واقعا عمیق!

بعد از این همه افتخار، نیمه یک شب ، ساعت 1 و56 دقیقه بامداد، در حالی که با آرزوی خدمت بیشتر به کشورش آماده خواب میشه...باور کردنی نیست!

فرمانده دشمن وارد شخصی ترین حریم، تکرار میکنم شخصی ترین حریم شجاع مرد کشور میشه....با دو فنجون قهوه و یک لبخند که حتی خدا رو راضی به اومدن روی زمین میکنه....

در یک لحظه ، خاطراتی که زندگیشون میکنه و یقینامال اون نیست....قهوه خوردن با مردی که اگر زود تر اومده بود ....

و یک ظهور نا بهنگام درست ساعت 1و 56 دقیقه بامداد...تکرار میکنم ، نابهنگام...

--------

#سهراب_سپهری



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۸
reyhane falanji
تا یه سال پیش آدم بسیار شادی بودم. هر اتفاق خوبی حالمو چندین برابر یه آدم عادی خوب میکرد. و اتفاقات بد، اگرچه تاثیر زیادی داشت، ولی جلوی شادی منو نمیگرفت. حتی از دست دادن یکی از خوب ترین آدمای زندگیم باعث نشد که برای یکبار جلوی خندیدنم گرفته بشه. در اوج غم میتونستم از ته دلم بخندم! و از همه مهمتر اینکه به هیچ جریانی توی زندگیم نه نمیگفتم... هر اتفاق تازه ای برام خوشایند بود و ازش استقبال میکردم، حتی اگه سخت بود.
 بعد ها فهمیدم لازمه انتخاب کنم. این لزوم ناشی از زمان بود. برای من که همه جریانات توی زندگیم بودن، انتخاب اصول ناشناخته ای  داشت. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قبل از اینکه لازم باشه اصول انتخاب کردن رو بدونم، لازم بود تا اصولی برای انتخاب های خودم داشته باشم. فکر کردم مهمه تا سلیقه کلی خودم رو بدونم. منظور از سلیقه دقیقا همون اصل هایی که انتخاب هامو جدا کنه از هم . مثل یک الگوریتم تمیز، که به عنوان ورودی یک جریان رو دریافت میکنه و خروجی + یا - برمیگردونه .اینکه اون تصمیم گرفته بشه یا نه!
جلوتر که رفتم ، دیدم چیزی که اسمشو سلیقه گذاشتم ،چیز خوبیه ولی گاهی لازمه درباره خود سلیقه ها سلیقه به خرج بدی و دربارشون تصمیم بگیری! پس با این اوصاف مساله نه تنها حل نشده بود، بلکه به یه نوع بازگشتی تبدیل شده بود که به نظر من مسایل سختی اند :)
5 ماه تمام طول کشید تا فهمیدم چیزی که همیشه دنبالش میگشتم، نه سلیقس ، نه انتخاب و نه ... بهش میگن معنای زندگی...چیزی که باید بهش برسی و هر جا احساس کردی داری ازش دور میشی، همون لحظه و همون جا کارتو رها کنی ....
از این اتفاقا نتایج خوبی گرفتم... فردایی یا پس فردایی... از نتایج و دلایل این نتایج مینویسم :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۵
reyhane falanji

چی میشه وقتی آدم نمیتونه انتخاب کنه؟

مثلا اینکه بین چند تا انتخاب مونده باشی...یا اینکه ایده ای نداشته باشی....یا اصلا تا حالا به اینکه میتونی انتخاب کنی فکر نکرده باشی...

یا از همه بدتر :) ...اینکه با خودت بگی حالا چه فرقی میکنه....عملا چیزی برات فرق نداشته باشه ...مثلا همینجوری که رو مبل نشستی و داری فکر میکنی (با پس زمینه حرف آدما سر اینکه به چی فکر میکنی و احتمالا صدای آهنگی که داری میشنوی و گوش نمیدی با یه گوشیه هندزفری چون اون یکی افتاده و حوصله نداری بذاریش سرجاش :) ) ، یه مورچه رد میشه و خیلی مصمم و با یه حالت منتخِب (اسم فاعل انتخاب) انگار که چقد زندگی برات مهمه مثلا ، میگی اگه به اونطرف رفت فلان کار رو میکنم و اگه فلان.... بعد ، مورچه هم یه مسیری انتخاب میکنه و تو تصمیمتو میگیری...بعدش میشینی از ته دل به این کارای خودت میخندی...و دوباره میری تو فکر که حالا چیکار کنم، انگار نه انگار چند ثانیه پیش تعیین هدفتو به دست یه مورچه سپرده بودی...گاهی هم فکر میکنی ...ببین مثل یه یستر رود خشک شده که چندین شعبه شده و تا زمانی که رود ازش رد نشه نمیفهمه مسیر رود کدوم شعبس ، گاهی فکر میکنی ایکاش یک مسیر انتخاب میشد و همه چی حل میشد....

آدم باید تکلیفش با خودش معلوم نباشه وگرنه اینهمه سر در گمی چه دلیلی داره؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۵
reyhane falanji