نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

روزی که یاد بگیرم مشکلات رو از هم جدا کنم و نذارم همشون با هم قاطی شن و جلو فکر کردنمو بگیرن ، اون روز بهشته منه !
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۱
reyhane falanji
وقتی هنوز پات نه کامل تو آبه و نه کامل توی ساحل . دقیقا همون جایی که جذر و مد ، باعث میشه گاهی خشک باشه و گاهش خیس. وقتی اونجا وایسادی ، اگه چیزی از دستت بیوفته ، اول میره سمت ساحل . میری سمتش که بگیریش . همه تلاشتو میکنی ، میاد از کنار پات رد میشه و میره و دیگه نمیشه گرفتش :) 

همه چیزایی که واسه نگهداشتنشون دست و پا زدم و هرجور اذیتی رو به جون خریدم ، داره از کنار پام رد میشه و میره و فقط میتونم نگاه کنم . با پس زمینه توصیه آدما که : این سبک زندگی ه درسته :) . کی میدونه سبک زندگیه درست چیه ؟ کی میدونه من هر ثانیه چقدر از الانم متنفرم ؟ عادت میکنم ؟ ترسمم همینه :) .وقتی عادت کنم ، وسطش یجا یادم میاد که چیزی که همیشه حالمو بهم زده دارم زندگی میکنم :/
سبک زندگی درست چیه ؟ اگه من با یک نفر ، یک درجه فرق داشته باشم ، انوقت بعد ده سال ، زندگیمون کلی از هم دوره . بعد کار درست اینه که شبیه فلان آدم موفق زندگی کنم ؟ نمیخام :/ .حتی اگه همه دنیا جمع شن بگن راهی که میری اشتباهه ، میرمش . چون راهه من ه .اگه یه روزی به همه بگن این راهه اشتباهیه که فلانی رفت ، واسم خیلی با ارزش تره که بین جمعیت باشم تا نگن اشتباه کرد. من اگه اشتباه میکنم ، تاوانشو دارم میدم . هر شبی که آرامش ندارم و نمیخوابم ، هر روزی که وسط روز دلم تاریکی میخواد ، هر ثانیه ای که دقیقا حس میکنم دیگه نمیتونم و ادامه میدم .... همه اینا تاوان سبک زندگی منه ! من اگه اذیت میشم میدونم واسه چی دارم اذیت میشم . اگه قرار باشه مثل همه زندگی کنم هم اذیت میشم با این تفاوت که نمیدونم ارزش این اذیتا چیه . قابل تحمل نیست.

معنای زندگی مو پیدا نکردم ؟ فدای سرم ! من دارم با همه وجودم تلاش میکنم . خداروشکر محیط بیرونم کم نذاشته . هرجا که دیگه حس کردم نمیتونم و دارم کم میارم ، یه موج دیگه رو از روی سرم گذرونده تا بفهمم سخت تر از اینم میشه :) . 

حالا هی بیاین بگین داری اشتباه میکنی .من از چیزی که هستم و میخوام باشم کوتاه نمیام . پای همه اذیتاش وایسادم .این روزا که برام چیزی نیست :) . من به چیزی امید ندارم ، ولی برای به دست آوردنش تلاش میکنم . چون فهمیدم زندگی ارزش زندگی کردن داره . ممکنه یه روز 3 قدم برم جلو و روز بعد 8 قدم عقب رونده شم ، ولی بیخیال نمیشم . من خودمو تصور کردم . چند سال دیگه رو دیدم . میبینم . هر ثانیه بهش فکر میکنم . به هر چی نگاه میکنم ، سعی میکنم در راستای هدفم ازش چیزی یاد بگیرم . من از "سبک زندگیم " کوتاه نمیام !



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۹
reyhane falanji
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود        ورنه هیچ ازدل بی رحم تو تقصیر نبود 

دقیقا یادمه کی این شعرو خوندی . حتی یادمه کجا بودیم :)) اولین بارت بود که عاشق شده بودی :) . داشتی از روزی تعریف میکردی که بهش گفته بودی دوستش داری . 20 دقیقه ساکت بود و بعدش سرش رو اورد بالا و ازت حال "م" رو پرسیده بود ! روزی که داشتی میرفتی بهش بگی رو یادمه :) . تمام مدت که پیشم بودی استرس داشتی . داشتیم شوخی میکردیم . به شوخی گفتم با هم فرار کنین ! اون زمان خیلی مذهبی تر از الان بودم . گفتی تو اگه یه روز با هم فرار کنید ، به همین برکت قسم میرید مسجد :))) کلی خندیدم و گفتم ایده خوبیه ! :)) قرار شد تو اولین فرار ازش استفاده کنم :)) . 


حالا خیلی وقته که میگذره :) . خیلی وقته که برای داشتن چیزی فرار نکردیم .خیلی وقته تو برای خوندن "بیگانه" و برای اینکه موقع خوندنش روی میز پاهاتو دراز کنی و لبخند بزنی، بیخیال دنیا نمیشی :) . خیلی گذشته از روزی که کلی استرس تحمل کنیم تا یه خونه گلی درست کنیم ، اونم وقتی که میدونیم دیر یا زود خراب میشه :) . خیلی وقت پیش بود ، وقتی که ازت میپرسیدن میخوای چیکاره شی ، با افتخار گفتی چوپان ! و وقتی همه بهت خندیدن ، عمیقا تحسینت کردم :) . حالا تو میخوای یه دکتر با وجدان بشی :) . از "مثل فرهاد کوه کندن " کوتاه اومدی  و گذاشتی هرچه میخواد بشه ، بشه . اعتراض نکردی . دیگه مثل سابق سر و صدا نکردی . فقط بهم گفتی اگه یه روز همدیگه رو خیلی دوست داشتین ، نذارین هرکی از راه رسید از هم جداتون کنه :) . من ؟ منم دیگه مثل قبل پایه نیستم که تا 4 صبح شعر بخونیم و شعر بگیم و روز بعد سر کلاس با چشم باز بخوابیم :) . هر شب ساعت 12 میخوابم و اگه ساعت از 12 رد شه سر درد میگیرم و تا آخر روز بعد باهامه. اون پنجره بود که خیلی دوستش داشتم و هرشب ازش ماه رو میدیدم ؟ دیگه نیست . بعد از اینکه از اون خونه رفتیم، دیگه نشد یه شب تا صبح ، فقط ماه رو ببینم و فکر کنم که خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ! دیگه هم واسه توت خوردن از درخت بالا نرفتم :) . به پایین ترین توت هاش راضی شدم . دیگه با هم روی اون نیمکت که بزرگترین سایه روش بود نمیشه نشست ! . دیگه نمیشه با هما حرف زد ! دیگه مارگریتایی وجود نداره :) . دیگه صبح نمیریم پارک چای بخوریم ، بنان بذاری و از وقتی که 30 سالمون بشه حرف بزنیم .... . 

دیدی همه چیز چجوری رفت ؟ یادته میخواستی با اون یدونه کتاب ، کلی حرف بزنم ؟ . هلیا رو که یادته ؟ هیچ کدوم از ده بار دیگه ای که اون کتاب رو خوندم ،اونقدر واسم لذت نداشت که تو برام خوندیش :) .پشت بوم رو یادته ؟ چقدر واسمون درد سر شد ؟ :) . فرهاد !!! بیچارت کرده بود ! چقدر خندیدیم . اون روزی که قرار بود نتیجه آزمایشت بیاد و کلی گریه کردم . اون روزی که کنار پنجره با زهره گریه میکردی . روزی که همه مدرسه رو ریختیم به هم :))))) . یادته ؟ 

هزار تا چیز دیگه بود که میومد تو ذهنم و میرفت . میترسم یادم بره . میترسم بیشتر به اینی که هستم عادت کنم . اگه چیزی از کودک درون واسم مونده باشه ، قطعا مال دیونه بازیای توعه :) . اینجا شدیدا لازمه بالغ بود ! 

چی شد که اینهمه حرف زدم ؟ ! هیچی . دیوان حافظی که بهم دادی رو باز کردم و اومد : قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود !  
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۰
reyhane falanji