نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

نیم ساعت داشتم درباره اتفاق امشب مینوشتم  ، یهو کروم بسته شد :/ . کلی نوشته بودم و دیگه حوصله ندارم دوباره بازش کنم . آخه عزیز من ، چرا هر کلمه ای که مینویسم تو ذخیره نمیکنی :-؟ (#توقع_بیجا -_- )

پ.ن: عنوان نوشته قبلی فرق داشت . عنوان این پست منحصرا مربوط به از دست رفتن اون همه نوشتس :(
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۲
reyhane falanji
همیشه بعد از آخرین چیزی که مینویسم ، قول میدم که حداقل یه هفته بعد دوباره بنویسم . ولی تو این مورد شدیدا بد قولم. بگذریم ...
یه بهونه پیدا شد که به نظرم دلیل خوبی واسه اینجا نوشتن بود.
اول دلیل نوشتن روبگم و بعد اصل داستان . دلیل نوشتن اینکه دوست محترم بالاخره بعد از 6 ماه و اندی کادوی تولد منو داد. گفتم دوست دارم به جای روز تولدم یه روز دیگه کادومو بگیرم ولی فکر نمیکردم اون روز دیگه بشه 6 ماه بعد.*
کادوی دوست  عزیز، یه دیوان حافظ بود . جدا داشتن بال در میوردم. با اینکه توخونه 2-3 تا داریم ولی هیچ وقت واسه خودم نداشتم . انقدر ذوق کردم که هنوزم که هنوزه ، روزی 3-4 تا غزل میخونم . تو یکیش این اومد ، خیلی حالمو خوب گفت:
    نخفته ام ز خیالی که میپزد دل من    خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست  
و حالا داستان اصلی . داستان اصلی اینکه زیاد بود زمان هایی که شبا وقت خواب فکر میکردم و فکر میکردم و آخرش خسته تر از قبل خوابم میبرد . انگار توی یک لوپ ، هی دور خودت بچرخی و هی هر بار از اونجایی که راهو نمیبینی ، امیدوار شی که راه تازه پیدا کردی و بعدش نا امید شی. به نظرم چند تا امیدواری و نا امیدی پشت سر هم کافیه تا یه آدم توی شرایط اون زمان منو از پا دربیاره . اما به مرور زمان ، با تلاش ها و مقاومت هایی که کردم ، اول حالم بهتر شد و بعدش از توی اون لوپ ، راه های بهتری دیدم. مهمترین اتفاق این دوران (همین دوران نوین دی: ) ، مربوط به یکی از شباییه که نخوابیدم ، و تا آخر عمر خوشحال خواهم بود که اون شب نخوابیدم. بعد از مدت ها ذهنم آروم شد و تونستم درست فکر کنم. ایده ای که مدت ها دوست داشتم به ذهنم برسه رسید ! همین قدر که بعد از یه روز سنگین و کلی خستگی ، در حالی که آماده بودم بخوابم و اتاق گرم بود (و کل شرایط خواب فراهم ! ) ، کافیه تا بفهمم چقدر واسم انجام این کار اهمیت داشت . خلاصه اینکه بیدار شدم و دربارش کلی خوندم . نگران بودم نکنه فراموش شه ، ولی نه تنها فراموش نشد ، که هرچی بیشتر میگذره ، قوی تر هم میشه. دقیق یادم نمیاد کی بود ، شاید آخرای اسفند ، شایدم یکی دو روز اول فروردین . تاریخشو میرم میگردم دقیقا پیداش میکنم. یکی از خوب ترین روزای زندگیم بود اونروز .
خلاصه اینکه خیلی خوشحالم . از حالی که من داشتم ،به اینجا رسیدن تقریبا اندازه ی یه معجزه واسه خودم عجیبه ! از اون روز کلی کلی چیز یاد گرفتم . کلی به دنیای اطرافم دقیق تر شدم ، کلی بیشتر نگاه میکنم ، و خیلی چیز ها برام جذاب تر شده . بهترین درس رو هم مثل همیشه از خودم یاد گرفتم . اینکه از شدت نا امیدی به هرجا رسیدی ، هر اتفاقی افتاد ، هر بلایی سرت اومد و هر کاری که کردی ، فراموش نکن که یه تغییر اوضاع رو بهتر میکنه . این تغییر مسافرت یا تغییر ظاهری نیست . این تغییر همونه که به خاطرش یه مدت بیشتر از هرچیز دیگه ای به خودت فکر میکنی . بعضی لحظه هاش انگار دست خودتو میگیری . به خودت حق میدی و بابت این همه کوتاهی در حق خودت از خودت عذرخواهی میکنی ! 


پ.ن : (درباره ی * متن بالا ) درباره ستاره اینکه امسال از بین هدیه هایی که واسه تولدم گرفتم ، 2 تاشون هستن هنوزم که هنوزه باهاشون ذوق میکنم. یکی یه دفترچه مانند برای نوشتن و دیگری کتاب حافظ برای خواندن ! 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۳
reyhane falanji