نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ارتشی که مدت ها جنگیده. حالا جنگ تموم شده، با همه ی تلفاتش...فرمانده ای که به کشورش برگشته و در کمال جدیت در حال انجام وظیفس...

همه چیز خوبه ....یک فرمانده ی موفق و متعهد، یک ارتش شکست نخورده (و نه برنده) ....

فرمانده ای که بارها مدال شجاعت دریافت کرده و از سوی کشورش بسیار تحسین میشه و این تحسین اوج میگیره وقتی فرمانده نهایت نفرتشو از دشمن بیان میکنه.یک احساس واقعا عمیق!

بعد از این همه افتخار، نیمه یک شب ، ساعت 1 و56 دقیقه بامداد، در حالی که با آرزوی خدمت بیشتر به کشورش آماده خواب میشه...باور کردنی نیست!

فرمانده دشمن وارد شخصی ترین حریم، تکرار میکنم شخصی ترین حریم شجاع مرد کشور میشه....با دو فنجون قهوه و یک لبخند که حتی خدا رو راضی به اومدن روی زمین میکنه....

در یک لحظه ، خاطراتی که زندگیشون میکنه و یقینامال اون نیست....قهوه خوردن با مردی که اگر زود تر اومده بود ....

و یک ظهور نا بهنگام درست ساعت 1و 56 دقیقه بامداد...تکرار میکنم ، نابهنگام...

--------

#سهراب_سپهری



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۸
reyhane falanji
تا یه سال پیش آدم بسیار شادی بودم. هر اتفاق خوبی حالمو چندین برابر یه آدم عادی خوب میکرد. و اتفاقات بد، اگرچه تاثیر زیادی داشت، ولی جلوی شادی منو نمیگرفت. حتی از دست دادن یکی از خوب ترین آدمای زندگیم باعث نشد که برای یکبار جلوی خندیدنم گرفته بشه. در اوج غم میتونستم از ته دلم بخندم! و از همه مهمتر اینکه به هیچ جریانی توی زندگیم نه نمیگفتم... هر اتفاق تازه ای برام خوشایند بود و ازش استقبال میکردم، حتی اگه سخت بود.
 بعد ها فهمیدم لازمه انتخاب کنم. این لزوم ناشی از زمان بود. برای من که همه جریانات توی زندگیم بودن، انتخاب اصول ناشناخته ای  داشت. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قبل از اینکه لازم باشه اصول انتخاب کردن رو بدونم، لازم بود تا اصولی برای انتخاب های خودم داشته باشم. فکر کردم مهمه تا سلیقه کلی خودم رو بدونم. منظور از سلیقه دقیقا همون اصل هایی که انتخاب هامو جدا کنه از هم . مثل یک الگوریتم تمیز، که به عنوان ورودی یک جریان رو دریافت میکنه و خروجی + یا - برمیگردونه .اینکه اون تصمیم گرفته بشه یا نه!
جلوتر که رفتم ، دیدم چیزی که اسمشو سلیقه گذاشتم ،چیز خوبیه ولی گاهی لازمه درباره خود سلیقه ها سلیقه به خرج بدی و دربارشون تصمیم بگیری! پس با این اوصاف مساله نه تنها حل نشده بود، بلکه به یه نوع بازگشتی تبدیل شده بود که به نظر من مسایل سختی اند :)
5 ماه تمام طول کشید تا فهمیدم چیزی که همیشه دنبالش میگشتم، نه سلیقس ، نه انتخاب و نه ... بهش میگن معنای زندگی...چیزی که باید بهش برسی و هر جا احساس کردی داری ازش دور میشی، همون لحظه و همون جا کارتو رها کنی ....
از این اتفاقا نتایج خوبی گرفتم... فردایی یا پس فردایی... از نتایج و دلایل این نتایج مینویسم :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۵
reyhane falanji