نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

سرد سرد، مثل تو ژوان !

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ
برای تو می‌نویسم ژوان عزیزم. برای تو که امروز آمدی، کنار من نشستی و هم کلام شدیم. برای تو که نمی‌دانم از کجایی، نمی‌دانم تا دیروز کجا بودی، نمی‌دانم اگر روزی بروی کجا می‌روی. برای تو که امروز تمام مسیر را به تو فکر کردم.
آرام، آسوده نشستی. از وارش امروز گفتی. از اینکه هوای سرد تو را زنده می‌کند. گفتی از جایی که می‌آیی،‌ سرما می‌اوری. من که حس نکردم.
گفتی و گفتی و گفتی و من فقط نگاه کردم. بعد انگار که جای من نشسته باشی، از من گفتی. گفتی که سرد شده هوا و به من گفتی که این سرما را طاقت نمی‌آوری. گفتم نه. گفتم دوست دارم  یخ بزنم. گفتم همین امروز، همین حالا، ایکاش یخ بزنیم. خندیدی. گفتی این سرما می‌کشد،‌ولی تو را نه. گفتی تو یخ می‌زنی و می‌شکنی و نمی‌میری. گفتی و گفتی و گفتی و من فقط نگاه کردم.
گفتم خسته شدم. کاش می‌شد به معنی اسمت برگردم. کاش می‌شد بیشتر شود این سرما. کاش می‌شد همین حالا که از سرما چیزی را حس نمی‌کنیم،‌ بمیریم. باز به من خندیدی. گفتی که شاید برای شکسته مردن آمده ای. گفتم نمی‌دانم، هرچی که هست خسته ام کرده. گفتی بلند شو تا راه برویم. یاد می‌گیری وقتی درد داری، اگر خودت درد را زیاد‌تر نکنی بیشتر عذاب می‌کشی.
با تو قدم زدم. تویی که نه می‌دانم از کجایی و نه می‌دانم به کجا می‌روی. خیابان‌ها را دوباره نشانم دادی. همه جا سرد‌تر شده. گفتی انگار که خیابان ها نمرده اند و نمی‌میرند. ببین چگونه در خود جمع اند. آخر ژوان عزیزم، تو از کجا می‌دانی چند وقت پیش همین خیابان کنار چقدر مرد و زنده شد. تو از کجا می‌دانی خیابانی که همیشه از دور برایم زیباست، چند شب است که از گریه خوابش نمی‌برد؟ تو که ندیدی. من با چشم خودم دیدم. خیابان آن روز گریه می‌کرد. گفتم گریه نکن، تو هم روزی تمام می‌شوی. گفت من خیلی وقت است که تمام شده ام. دیروز‌ها باد خیانتکار بذری کاشت. امروز جوانه شده و بزرگ‌تر شده. چگونه به بذر بگویم که من دارم از اینجا می‌روم؟‌ منکه نمی‌مانم. از اینجا، یک بذر می‌ماند و یک هیچ که جای خالی مرا پر می‌کند. گفتم از من چیزی نمی‌ماند. قول می‌دهم اگر رفتم جای خالی ام هم با خودم ببرم.
دیدی ژوان؟‌ با تو به تاریکم برگشتم. دوباره حس سرما می‌کنم. راست گفتی از جایی که می‌آیی سرما می‌آوری.
خداحافظی کردی و رفتی. نپرسیدم کجا می‌روی. نمی‌دانم شب را کجا می‌مانی. یادم آمد گفته بودی اینجا کسی را نداری. قرار شد همیشه با تو حرف بزنم. همیشه نگاهت کنم. همیشه ا که دور نیست،‌ تو باشی. این قرار را به تو اما نگفتم. امیدوارم صبح فردا اگر قرار است باز هم یخ بزنم و بشکنم، لاقل سرمایی باشد که تو می‌آوری.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۲
reyhane falanji

نظرات  (۱)

احساسی که متنتون انتقال میده ، پر معنا و زیباست 🌹

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی