نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

باید باشی !

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ب.ظ
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود        ورنه هیچ ازدل بی رحم تو تقصیر نبود 

دقیقا یادمه کی این شعرو خوندی . حتی یادمه کجا بودیم :)) اولین بارت بود که عاشق شده بودی :) . داشتی از روزی تعریف میکردی که بهش گفته بودی دوستش داری . 20 دقیقه ساکت بود و بعدش سرش رو اورد بالا و ازت حال "م" رو پرسیده بود ! روزی که داشتی میرفتی بهش بگی رو یادمه :) . تمام مدت که پیشم بودی استرس داشتی . داشتیم شوخی میکردیم . به شوخی گفتم با هم فرار کنین ! اون زمان خیلی مذهبی تر از الان بودم . گفتی تو اگه یه روز با هم فرار کنید ، به همین برکت قسم میرید مسجد :))) کلی خندیدم و گفتم ایده خوبیه ! :)) قرار شد تو اولین فرار ازش استفاده کنم :)) . 


حالا خیلی وقته که میگذره :) . خیلی وقته که برای داشتن چیزی فرار نکردیم .خیلی وقته تو برای خوندن "بیگانه" و برای اینکه موقع خوندنش روی میز پاهاتو دراز کنی و لبخند بزنی، بیخیال دنیا نمیشی :) . خیلی گذشته از روزی که کلی استرس تحمل کنیم تا یه خونه گلی درست کنیم ، اونم وقتی که میدونیم دیر یا زود خراب میشه :) . خیلی وقت پیش بود ، وقتی که ازت میپرسیدن میخوای چیکاره شی ، با افتخار گفتی چوپان ! و وقتی همه بهت خندیدن ، عمیقا تحسینت کردم :) . حالا تو میخوای یه دکتر با وجدان بشی :) . از "مثل فرهاد کوه کندن " کوتاه اومدی  و گذاشتی هرچه میخواد بشه ، بشه . اعتراض نکردی . دیگه مثل سابق سر و صدا نکردی . فقط بهم گفتی اگه یه روز همدیگه رو خیلی دوست داشتین ، نذارین هرکی از راه رسید از هم جداتون کنه :) . من ؟ منم دیگه مثل قبل پایه نیستم که تا 4 صبح شعر بخونیم و شعر بگیم و روز بعد سر کلاس با چشم باز بخوابیم :) . هر شب ساعت 12 میخوابم و اگه ساعت از 12 رد شه سر درد میگیرم و تا آخر روز بعد باهامه. اون پنجره بود که خیلی دوستش داشتم و هرشب ازش ماه رو میدیدم ؟ دیگه نیست . بعد از اینکه از اون خونه رفتیم، دیگه نشد یه شب تا صبح ، فقط ماه رو ببینم و فکر کنم که خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ! دیگه هم واسه توت خوردن از درخت بالا نرفتم :) . به پایین ترین توت هاش راضی شدم . دیگه با هم روی اون نیمکت که بزرگترین سایه روش بود نمیشه نشست ! . دیگه نمیشه با هما حرف زد ! دیگه مارگریتایی وجود نداره :) . دیگه صبح نمیریم پارک چای بخوریم ، بنان بذاری و از وقتی که 30 سالمون بشه حرف بزنیم .... . 

دیدی همه چیز چجوری رفت ؟ یادته میخواستی با اون یدونه کتاب ، کلی حرف بزنم ؟ . هلیا رو که یادته ؟ هیچ کدوم از ده بار دیگه ای که اون کتاب رو خوندم ،اونقدر واسم لذت نداشت که تو برام خوندیش :) .پشت بوم رو یادته ؟ چقدر واسمون درد سر شد ؟ :) . فرهاد !!! بیچارت کرده بود ! چقدر خندیدیم . اون روزی که قرار بود نتیجه آزمایشت بیاد و کلی گریه کردم . اون روزی که کنار پنجره با زهره گریه میکردی . روزی که همه مدرسه رو ریختیم به هم :))))) . یادته ؟ 

هزار تا چیز دیگه بود که میومد تو ذهنم و میرفت . میترسم یادم بره . میترسم بیشتر به اینی که هستم عادت کنم . اگه چیزی از کودک درون واسم مونده باشه ، قطعا مال دیونه بازیای توعه :) . اینجا شدیدا لازمه بالغ بود ! 

چی شد که اینهمه حرف زدم ؟ ! هیچی . دیوان حافظی که بهم دادی رو باز کردم و اومد : قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود !  
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۰۱
reyhane falanji

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی