نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

اشکالی نداره اگه خوب نیستم.  من خطر رو احساس میکنم.  خوب هم احساس میکنم. اصولا این چیز ها رو زود میفهمم. هیچکس نمیفهمه چی میگم :/.  فوقش اینه که حرفام باعث میشن گریه کنی.  من دنبال گریه کردنت نیستم.  اگه قرار بود با اشک ریختن حل بشه باید حل میشد.  من همه راه ها رو امتحان کردم.  اشک ریختم،  نریختم، فکر کردم.  منطقی فکر کردم.  توجیه کردم، استدلال کردم. گفت واقعی نیست،  سعی کردم بفهمم واقعی نیست. قبول کردم واقعی نیست.  ولی حل نشد :/.  

یه مدت قبول کردم، بعدش چی؟  میگه فوقش تو راست بگی، میگه آدمای اطراف کمکت میکنن تا حل بشه.  حرفش منطقیه ولی تجربم میگه نه!  دفعه قبل چند نفر کنارم بودن؟  من با چند نفر تونستم حرف بزنم؟  هیچ کس!  من اینجا ها نمیتونم حرف بزنم.  من اینجا ها که میرسه خودم آدمی ام که مواظب همه هست!  من از همون اطرافیانی هستم که کمک میکنم حل بشه!  چقدر با هرکدوم جداگونه حرف زدم.  با هرکدوم اونجوری که دوست داشت.  با یکی منطقی،  با یکی احساسی،  با یکی حرف نزدم، فقط به سکوتش گوش دادم و حالش بهتر شد.  من اما،  نه حرف زدم و نه سکوتم حرفی زد!  

2 ماه بعدش تازه فرصت کردم با خودم حرف بزنم و بفهمم چی شده ... حل نشد ! تا الانم حل نشد . چیزی که ندارم اعتماده . به خیلی چیزا ، به خیلی آدما . بعد 1 سال سعی کردم حلش کنم . اینم نتیجه : فرض کن تو راست میگی ! یکبار بیاید قبول کنید . بهم بگید اشتباهه ولی بگید میفهمید چی دارم میگم . چرا همتون انکار میکنید ؟ چرا یه جوری برخورد میکنید انگار چیزی نیست ؟ چرا حتی یبار سعی نمیکنید بفهمید ؟ 

اگه بشه به یک نفر 100 واحد اعتماد کرد ، من الان فوقش بتونم 7 واحد اینکارو بکنم :/ . این طبیعی نیست ! خبر بدتر اینکه داره کمتر میشه . داره روز به روز کمتر میشه . داره بیشتر باورم میشه این "چیز " ها مال منه . دارم بیشتر ، کمتر از خودم میگم ... دارم بیشتر میشم اون آدمی که اینجا راحت نیست . 

باشه ، قبول ... من زیادی سخت میگیرم . انصاف داشته باشید . شما هرکدوم خط قرمزی دارید که کافیه بهش نزدیک شید ، اونوقت زمین و زمان و بهم میدوزید . من توی این انتخاب نقشی نداشتم . این برای منم خوشایند نیست ، ولی چیزیه که هست ! تو رو خدا دفعه بعد نگید وجود نداره ! تو رو خدا انکارش نکنید . هست ، من میبینم ، شما هم میبینید ! . قبول ، درست نیست ، ولی هست ! اگه قراره بهم کمکی بشه این نیست که قانعم کنید نیست ! من خیلی دیرتر از اونچیزی که فکرشو میشه کرد قانع میشم . بیاید قبولم کنید ، و کمکم کنید درست فکر کنم . مساله از این راحت تر ؟ دارم میگم مشکل چیه ، راه حلشم دارم میگم ، اونوقت اصرار دارید با راهی که فکر میکنید درسته حل شه ؟! 

خوبه این وسط واسه یه عده هم اهمیت نداره که حل شه یا نه . صرفا میخوان منو تو این حالت نبینن . اگه حل نشد حتی میتونیم توافق کنیم همو نبینیم . چطوره ؟ =) 

میفهمی هر روز امید داشتن به چیزی که از بین رفته یعنی نابودی ؟ اینو میدونی و باز یا انقدر دوری که حرفی نیست ، یا انقدر نزدیکی که نمیشه حرف زد ! 

ایکاش میتونستم انقدر راحت باشم که یکبار بشینم و همه این حرفا رو بزنم . به همتون ! هی میگی ببخشید ، هی میگم نه ، این عذر خواهی نداره ، من با این اوکیم . چیز دیگه ای "اینهمه " منو هربار میریزه به هم . همیشه این جمله آخر این بحثه . همیشه اینو میگی که بهت بگم من از این ناراحت نیستم و  وجدانت راحت شه ! احیانا واست سوال نشده من از چی این همه ناراحتم ؟ تو احساس خطر میکنی ، من نه ؟! . من حق ندارم مراقب افکارم باشم ؟ تو میتونی از هرجا که رسیدی بیای و حرفتو بزنی و منم وایسم بهت لبخند بزنم و بگم همه چی خوب میشه ؟ ! . همین ؟ برات مهم نیست چی میشه وقتی هربار ذهن "قانع" نشده ی منو وسط این بحثِ یه نفرهِ به نفعِ خودت ول میکنی میری ؟ 

بدبختی اینجاست که من فراموش نمیکنم . مگه تونستم ببخشم ؟ نه ! نه ! همیشه تنفری که دوستش ندارم تو نگاه و حرکات و رفتارم باهاش موج میزنه . این حد از تنفر منو آزار میده . به وضوح رفتارم دست من نیست ! دیدی چقدر حرف نزدم ؟ انقدر که به تنفر کشید ؟ میدونی آخرش چی شد ؟ خوب ترین کاری که تونستم بکنم اینه که آرزو کردم خوش بخت باشه ، که الانم هست . اما بازم نتونستم ببخشمش ! میدونی چرا ؟ چون وقتی که لازم بود حرف نزدم . چون .وقتی باید میگفتم فلانی ، صبر کن . من یادم نرفته ، بیا ، باید توضیح بدی ... ، لبخند زدم . ایکاش همونقدر که آدما مجبورن با هم حرف بزنن ، مجبور بودن برای هم بنویسن . اونوقت من به اینجا نمیرسیدم ! من خیلی از حرفایی که نتونستم و نمیتونم بگم رو نوشتم ! اونایی که نشد بنویسم موند . فراموش نشد ، گقته هم نشد . موند ! 

من خدای پنهان کردم خودمم =) . همیشه گفتم ، اینی که از من میبینید ماکسیمم 20% منه . خیلی از منو نمیبینید . نمیتونم بگم ! میتونم بنویسم ، نه همشو ولی بیشترشو . نوشتم ، خوندن ، نفهمیدن =) . بازم نوشتم . اینبار برای خودم . 

همه حرف من اینه : بذار بتونم بهت اعتماد کنم . درباره من باید بدونی که وقتی دربارش حرف میزنم یعنی خیلی اذیتم کرده . یعنی دست کم نگیرش . رد نشو . دیدی میگن نور خورشید 8 دقیقه با تاخیر میرسه زمین ، یعنی اون چیزی که ما از خورشید میبینیم ، اتفاق 8 دقیقه قبله ؟ چیزی که از من داری از زبون خودم میشنوی مال خیلی وقت پیشه ! یعنی از اون زمان هنوز حل نشده . یعنی نتونستم حلش کنم . آدمی مثل من که به این سختی حرف میزنه ، اگه با حرف زدن درست نشه دیگه حرف نمیزنه =)) . آدم گوشه گیری نیستم . با همه زود اکی میشم ، میتونم خوب با کسی همراه شم ، اما دیر از خودم حرف میزنم . 

دیدی "اونم" تعجب کرد که بالاخره حرف زدم ؟ =) . وقتی میگم چیزی از من نمیدونید اعتراض نمیکنید =) . جالبه واسم =) . اینجوری منم  راحت ترم . کم کم به جایی میرسم که وقتی حرف بزنم بهم بگن تو چقد عوض شدی :)) . همین الانشم اگه بشینم از اول تا آخر همه چیزایی که تو ذهنم هستن رو بگم ، بقیه که هیچی ، خودمم تعجب میکنم . 

بعد هربار میگی فشار کار و  درسه . نشناختی منو وقتی حالم خوبه میتونم 24/7 کار کنم ؟! .یادته آخرین باری که ذهنم آروم بود کی بود ؟ میدونی چند وقت زیادیه آروم نیستم ؟  نمیدونی وقتی نمیتونم تکون بخورم از جام ، یعنی چند تا چیز مغزمو زمین زده ؟ نمیبینی وقتی به چیزی نگاه میکنم به تنها چیزی که فکر نمیکنم همون چیزه ؟ اینارو میبینی ؟!  

یادته هربار گفتی تنهایی سخته برات که باهاش روبرو بشی ، میگفتی همه بار سختیش رو دوش توعه ؟ تمام این مدت ندیدی من از تو تنها تر بودم ؟ تو از تنها بودنت برای من گفتی . بهت گفتم نیستی ، بهت گفتم من همه جوره ازت حمایت میکنم . تایید کردی که این حمایت دل تو گرم میکنه . به این فکر نکردی من به اندازه خودم با این موضوع درگیرم ، و فکر نکردی کی ازم حمایت میکنه ؟ 1 ثانیه فکر کافی بود تا بفهمی هیچ کس ! من اعتراض ندارم ، اما همه حرفم اینه وقتی از نگرانی میگم ، وقتی منو نمیشناسی ، جوری نگاهم نکن که پشیمون شم که حرف زدم . من دیر حرف میزنم ! خیلی دیر . اونقدر که همیشه از دست میدم . 

چیکار میشه کرد ؟ باید آدمی مثل منو گذاشت زیر شکنجه ؟ ! باید ازم حرف کشید ؟ اعتراف کشید ؟ نه ! این راهش نیست . هرچی بیشتر بخوای ازم بدونی کمتر میفهمی . قسم میخورم ! من میشناسم خودمو . اما راهش هیچ کدوم از اینا نیست . راهش اینه که بعد اینهمه وقتی حرف میزنم ، کاری نکنی که بی اعتماد شم ! ببین . حتی الان کاملا مطمئنم هیچ کدوم از این حرفا به دست اونایی که میخوام نمیرسه . چون مطمئنم دارم انقدر راحت حرف میزنم . یکبار ازت خواستم =) . بگذریم . 

همه این حرف ها فضای آرمانی ذهن من بود ! تا تو اعتمادم جلب نشه ، این حرفا رو به کسی که باید نمیگم و تا نگم نمیدونند که باید چیکار کنند . این میشه یه لوپ بی نهایت . تصور لذت بخشی بود . برای چند دقیقه که داشتم تایپ میکردم توی فضای این نوشته بودم و خیال کردم همه حرفارو زدم ! نزدم ! خواب بود =))) . من فقط نوشتم . امشب که بخوابم ، فردا آب از آب تکون نخورده . منم همون آدم همیشم . اینارو هم من اینجا ننوشتم ! ولی میخونمش و میفهمم =))) . 

پ.ن1 : هر بخشش خطاب به یه آدم متفاوته ، و خیالم راحته هیچ کدومشون چیزی از اینجا نمیدونن =) 

پ.ن2: منم و ردای تنگی که به جز منش نشاید !

پ.ن 3: منِ سخت را زبان تو باید ، به این زخم ها دست تو شاید... !

پ.ن4 : توی 1 دقیقه جدی :-؟ . 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۸
reyhane falanji

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی