نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

نوشتن...

بهترین راه ارتباط یه آدم با خودش :)

گاهی آدم شدیدا احساس میکنه نیاز به نوشتن داره...وقتی مینویسی ، و بعد نوشته هاتو میخونی، انگار داری با یا آدم آشنا میشی...انگار ناخواسته با خودت روبه رو میشی...این حسو دوست دارم...

طبقه بندی موضوعی

me before me

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ب.ظ
همیشه بعد از آخرین چیزی که مینویسم ، قول میدم که حداقل یه هفته بعد دوباره بنویسم . ولی تو این مورد شدیدا بد قولم. بگذریم ...
یه بهونه پیدا شد که به نظرم دلیل خوبی واسه اینجا نوشتن بود.
اول دلیل نوشتن روبگم و بعد اصل داستان . دلیل نوشتن اینکه دوست محترم بالاخره بعد از 6 ماه و اندی کادوی تولد منو داد. گفتم دوست دارم به جای روز تولدم یه روز دیگه کادومو بگیرم ولی فکر نمیکردم اون روز دیگه بشه 6 ماه بعد.*
کادوی دوست  عزیز، یه دیوان حافظ بود . جدا داشتن بال در میوردم. با اینکه توخونه 2-3 تا داریم ولی هیچ وقت واسه خودم نداشتم . انقدر ذوق کردم که هنوزم که هنوزه ، روزی 3-4 تا غزل میخونم . تو یکیش این اومد ، خیلی حالمو خوب گفت:
    نخفته ام ز خیالی که میپزد دل من    خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست  
و حالا داستان اصلی . داستان اصلی اینکه زیاد بود زمان هایی که شبا وقت خواب فکر میکردم و فکر میکردم و آخرش خسته تر از قبل خوابم میبرد . انگار توی یک لوپ ، هی دور خودت بچرخی و هی هر بار از اونجایی که راهو نمیبینی ، امیدوار شی که راه تازه پیدا کردی و بعدش نا امید شی. به نظرم چند تا امیدواری و نا امیدی پشت سر هم کافیه تا یه آدم توی شرایط اون زمان منو از پا دربیاره . اما به مرور زمان ، با تلاش ها و مقاومت هایی که کردم ، اول حالم بهتر شد و بعدش از توی اون لوپ ، راه های بهتری دیدم. مهمترین اتفاق این دوران (همین دوران نوین دی: ) ، مربوط به یکی از شباییه که نخوابیدم ، و تا آخر عمر خوشحال خواهم بود که اون شب نخوابیدم. بعد از مدت ها ذهنم آروم شد و تونستم درست فکر کنم. ایده ای که مدت ها دوست داشتم به ذهنم برسه رسید ! همین قدر که بعد از یه روز سنگین و کلی خستگی ، در حالی که آماده بودم بخوابم و اتاق گرم بود (و کل شرایط خواب فراهم ! ) ، کافیه تا بفهمم چقدر واسم انجام این کار اهمیت داشت . خلاصه اینکه بیدار شدم و دربارش کلی خوندم . نگران بودم نکنه فراموش شه ، ولی نه تنها فراموش نشد ، که هرچی بیشتر میگذره ، قوی تر هم میشه. دقیق یادم نمیاد کی بود ، شاید آخرای اسفند ، شایدم یکی دو روز اول فروردین . تاریخشو میرم میگردم دقیقا پیداش میکنم. یکی از خوب ترین روزای زندگیم بود اونروز .
خلاصه اینکه خیلی خوشحالم . از حالی که من داشتم ،به اینجا رسیدن تقریبا اندازه ی یه معجزه واسه خودم عجیبه ! از اون روز کلی کلی چیز یاد گرفتم . کلی به دنیای اطرافم دقیق تر شدم ، کلی بیشتر نگاه میکنم ، و خیلی چیز ها برام جذاب تر شده . بهترین درس رو هم مثل همیشه از خودم یاد گرفتم . اینکه از شدت نا امیدی به هرجا رسیدی ، هر اتفاقی افتاد ، هر بلایی سرت اومد و هر کاری که کردی ، فراموش نکن که یه تغییر اوضاع رو بهتر میکنه . این تغییر مسافرت یا تغییر ظاهری نیست . این تغییر همونه که به خاطرش یه مدت بیشتر از هرچیز دیگه ای به خودت فکر میکنی . بعضی لحظه هاش انگار دست خودتو میگیری . به خودت حق میدی و بابت این همه کوتاهی در حق خودت از خودت عذرخواهی میکنی ! 


پ.ن : (درباره ی * متن بالا ) درباره ستاره اینکه امسال از بین هدیه هایی که واسه تولدم گرفتم ، 2 تاشون هستن هنوزم که هنوزه باهاشون ذوق میکنم. یکی یه دفترچه مانند برای نوشتن و دیگری کتاب حافظ برای خواندن ! 
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۲۰
reyhane falanji

نظرات  (۱)


برگرفته از دکان:dokan.blog.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی